تبليغاتX
کلاغ سفید
 

به من گفتن بلاگفا اگه ببینه نیستی! حذفت می کنه. البته در مورد زمان این اتفاق بین علما اختلاف است.

خوب بلاگفا من این جا هستم.!!!

آن درد ندارم که طبیبان دانند

دردی است محبت که حبیبان دانند

ما را غم روی آشنایی کشته است

این حال نباید که غریبان دانند

کاش تو همچو بلاگفا نباشی.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/18ساعت 0:45  توسط حسین برکتی  | 

 

اینجا منم که میروم!

پرسیدم: راه از کدام جانب است ؟

گفت: از هرطرف که روی، اگر راه رویی، راهبری.

واین آخرین  قارقار  کلاغ سفید بود، در آشیانه اش.

شاید روزی دیگر، کلاغی دیگر، آشیانی نو.

از تمام شما هم پروازان که لحضاتی رابا من پریدید، تشکر می کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/18ساعت 2:12  توسط حسین برکتی 

 

بایه شکلات شروع شد.

من یه شکلات گذاشتم توی دستش،اونم یه شکلات گذاشت تو دستم.من بچه بودم، اونم بچه بود.

سرموبالا کردم، سرشوبالا کرد، دید که منومیشناسه، خندیدم، گفت: دوستیم؟ گفتم: دوستِ دوست. گفت: تاکجا، گفتم دوستی که تا نداره. گفت: تامرگ. خندیدم وگفتم: من که گفتم تانداره. گفت: باشه، تاپس ازمرگ. گفتم نه،نه ،نه،نه، تانداره. نگام کرد. نگاش کردم. باورنمی کرد.می دونستم اون می خواست دوستیمون حتمآ تا داشته باشه. دوستی بدون تا رونمی فهمید. گفت: بیا برا دوستیمون یه نشون بذاریم. گفتم باشه، توبگو،توبذار.گفت: شکلات.هربار که هم دیگرومیبینیم یه شکلات مال تویکی مال من باشه !گفتم: باشه .هرباریه شکلات میذاشتم تودستش اونم یه شکلات تودست من؛ بازهم دیگرونگاه می کردیم یعنی که دوستیم. دوستِ دوست .من تندی شکلاتم وبازمی کردم میذاشتم تودهنم و تند تند می مکیدم.می گفت: شکمو؛ تودوست شکموی منی.بعد شکلا تش و میذاشت تویه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ.می گفتم: بخورش.می گفت: تموم میشه .میخوام تموم نشه. برای همیشه بمونه. گفتم: اگه یروزشکلاتا تو مورچه ها بخورن، یا کرما، اون وقت چکارمی کنی. گفت: مواظبشون هستم.می گفت: می خوام نگه شون دارم تاموقعی که دوست هستیم ومن شکلاتامو میذاشتم تودهنم ومی گفتم نه، نه نه تا نداره دوستی که تا نداره؛

یک سال، دوسال، یک سال، دوسال، چهارسال، هفت سال، ده سال،  بیست سالش شده.اون بزرگ شده منم بزرگ شدم؛ من همه ی شکلاتاموخوردم؛ ا ون همه ی شکلاتاشو نگه داشته.  اون اومده امشب تا خداحافظی کنه می خواد بر، براون دور دورا میگه میرم اما زود برمی گردم. من که میدونم میروبرنمی گرد، یادش رفت شکلات به من بده. من که یادم نرفته یه شکلات گذاشتم کفه دستش. گفتم: این برای خوردن ِ یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش؛ اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت. یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش؛ هردوتا رو خورد. خندیدم، میدونستم دوستی من تا نداره. می دونستم دوستی اون تا داره. مثل همیشه، خوب شد همه شکلاتا مو خوردم. امااون هیچ کدومشو نخورده. حالا باید صندوق پراز شکلاتای نخورده چه کارمی کنه.؟!

راستی دوستی تورراستی دوستی تو چطور؟ پر صندوقچه اس یا پر پوس شکلات.؟!

 

دالذللللل

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 13:49  توسط حسین برکتی  | 

 

 کَذَ بَ اَلموتُ فی الحُسینِ مُخَلََّدو

کُلُ مامَرَّتِ العُصورِ تَجَدَّدو

غروب که می شود، تازه تر می شود خورشید 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 4:36  توسط حسین برکتی  | 

  

دیرسیت که دلتنگ توام ، راهم نیست

جز شانه به گیسوان شب کشیدن کارم نیست

بی تو اگرچه غم رفیق ومونسم بودست

عمری ست که درخانه دل غم هم نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/17ساعت 2:3  توسط حسین برکتی  | 

 

نوشتم:هنوزحالت خوب نیست.

نوشت:من مثل همه ام واین،بداست.

نوشتم:چشمات.

نوشت:همون طوریه

حالاچند سالی است که دیگرنمی نویسد.اورفته است تامثل همه،نباشد.

رفته تامثل همه کنارمن نباشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/20ساعت 16:46  توسط حسین برکتی  | 

 

آه

گاهی

نگاهی

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/09ساعت 0:19  توسط حسین برکتی  | 

 

هست آری هست،هست

کوهها به اندازه ی برفی که دارندهستند

پاییز به اندازه ی یک برگ سبز

آسمان به اندازه بال یک قاصدک

وزمین به اندازه ی قدم های تو

هست آری هست

هر مرگی رامرگی هست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/29ساعت 0:39  توسط حسین برکتی  | 

 

امروز کسی با من از دردی مشترک، ازقربانگاه نگاه و آواز تردیدی دوباره گفت گفت اگر کوتاه بپوشم، کوتاهم نخواهی خواست.

گفت اگر مهر بخواهم، عدد خواهی داد.

گفت کتانیم وصله دار است. با من خواهی دوید.

گفت زیرباران خیس است، چتر خواهی داشت.

امروز کسی با من ازدردی مشترک،

دوباره گفت.

امروز، قبل از اینکه از خواب بیدار شوم.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/04ساعت 23:32  توسط حسین برکتی  | 

 

زنده ماند تا....

به یاد تخم های همیشه نداشته اش

برق چشمانت رابدزد

کلاغ...

 مونا مهربان

(نمی دانم چند ساله وازکجا؛تنها،...کمی آشنا)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/25ساعت 0:4  توسط حسین برکتی  |